|
ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان ما نظاره گر نشسته اید آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره می کنم ای ستاره ها اگر به من مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره می کنم ای ستاره ها چه شد که در نگاه من دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد سر نهاده ام به روی نامه های او سر نهاده ام در میان این سطور جستجو کنم نشانی از وفای او ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دورویی و جفای ساکنان خاک کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سر به دامان سیاه شب نهاده اید ای ستاره ها کز آن جهان جاودان روزنی به سوی این جهان گشاده اید رفته است و مهرش از دلم نمی رود ای ستاره ها،ستاره ها،ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟ فروغ فرخ زاد + نوشته شده در شنبه 14 آذر1388 20:29 توسط مریم |
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود، یه نفر عاشق چشمای تو بود بذار این قصه رو از دلم بگم تا بدونی همه چی پای تو بود بین هر چی ستارس رو زمین یه نفر عاشق چشمای تو بود یه نفر به خاطر چشای تو همه حرفاشو ترانه می نوشت نفسش پر می شد از هوای تو همه جا پر می شد از بوی بهشت یه نفر هر چی دعای تازه داشت واسه خوشبختی تو نذر تو کرد نمی دونست دل تو بهت میگه یه جای دیگه پی خوشبختی بگرد یه نفر که اول قصه شکفت یه نفر که آخر قصه شکست تورو گم کرده ولی حتی هنوز نمی دونه این وسط چه رازی هست ولی من قصمونو برات میگم تا بدونی زیر گنبد کبود بین هر چی ستارس رو زمین یه نفر عاشق چشمای تو بود شبنم حکیم هاشمی + نوشته شده در جمعه 6 آذر1388 17:11 توسط مریم |
با تو چه زندگیایی که تو رویاهام نداشتم تک وتنها بودم اما تورو تنها نمی ذاشتم چه سفرها با تو کردم چه سفرها تورو بردم دم مرگ رسیدم امابه هوای تو نمردم دارم از تومی نویسم که نگی دوست ندارم از تو که با یه نگاهت زیرو رو شد روزگارم دارم از تو می نویسم موقع نوشتنو ،وقت اسم گذاشتنو،کسیو جز تو نداشم اسمی جز تو نمی ذاشتم،حتی من به آرزوهات تورو آخر می رسوندم می رسیدی تو ،من اما آرزوبه دل می مردم هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو اما ترس و دلهره خط می زد خیالمو توی گفتنو نگفتن از چه روزایی گذشتم انقده رفتمو رفتم،انقده رفتمو رفتم که هنوزم برنگشتم هر چی شعر عاشقونس من برای تو نوشتم تو جهنم سوختم امامی نوشتم تو بهشتم اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه ،اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه،من تموم قصهام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست یه دفه مثله یه آهوتوی صحراها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگو ندیدی دل نبود توی دلم توروگرگا نبینن اونا با دندون تیزبه کمینت نشینن،الهی من فدای توچیکار کنم برای تو اگه تو این بیابوناخاری بره به پای تو یه دفه مثل پرنده قفس عشقو شکستی،پر زدی تو آسمونا،رفتی اون دورا نشستی دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا،نخوره سنگی به بالت،پرت نشه فکرو خیالت من تموم قصهام قصه ی توست،اگه غمگینه اون از غصه ی توست،یه دفه مثل یه گل رفتی تو دست خزون،سیل بارونو تگرگ می اومد از اسمون،بردمت تو گلخونه،که نریزه روی سرت،که یه وقت خیس نشه، یخ کنه، بالو پرت نشکنی زیر تگرگ،نریزه ازتو یه برگ،یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی،اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی،آره پروانه شدم که پرام سوخته شه ،تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه که بسوزه پر وبالم،که راحت بشه خیالم دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات، اگه دوس داشتی بگوتا بازم بگم برات انقده میگم تا خسته شم،با عشق تو شکسته شم + نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388 18:36 توسط مریم |
من تو بهت گرگ ومیشم تو چته؟ من زدم تیشه به ریشم تو چته؟ از نگاه هرزه ی خیابونا من دارم شکنجه می شم تو چته؟ اسممو چندفه بردی تا حالا؟ چن ستاره کم آوردی تا حالا؟ تو مثه من که همش بد می آرم به در بسته نخوردی تا حالا من پل دست نیازم تو چته ؟ من می سوزمو می سازم تو چته؟ تو قمار زندگی منم که مفت هست و نیستمو می بازم تو چته؟ من همونم که شکستیش یادته؟ به رگ فاصله بستیش یادته؟ حالا اومدی چیو نشون بدی؟ دلی که نمی پرستیش یادته + نوشته شده در جمعه 8 آبان1388 12:38 توسط مریم |
من به استواری یک کوه اما شکستنی همچون بغض من تابش خورشید،گرفتار نفس ظلمت من به پهنای آسمان اما تنگی یک قفس من در سنگینی یک فاجعه اما سبکبار چون لبخند حس سبز جوانی در برگ ریزان خزان روبروی دری گشوده به نا گجایی نشسته ام. + نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 17:37 توسط مریم |
نمی دونم خبر داری چه سخته بی تو سر کردن؟ چه سخته بی تو احساسو دوباره در به در کردن؟ نمی دونم خبر داری شبا از گریه می لرزم ؟ دارم کم می شم از رویا داره میمیره دل کم کم؟ نمی دونم کجا گم شد کجا پشت کدوم سنگر شب و روزم شده چشمات،نگاهت لحظه ی آخر می دونم تو نمی دونی هنوز دلتنگ چشماتم هنوز سرگرم دیروز و هنوز درگیر رویاتم می دونم تو نمی دونی چقدر می ترسم از فردا بدون تو بدون عشق چقدر می ترسم از دنیا امیر مسعود میردامادی + نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388 15:55 توسط مریم |
به نام آنکه عهدش وفاست مهرش کیمیاست وفایش صفاست نمی دانم از چه برایت بنویسم از عشق بنویسم که خطاست از محبت بنویسم که بی وفاست از دوستی بنویسم که جداست از زندگی بنویسم که آسوده است از نامه بنویسم که بی معناست از خودم می نویسم که سرنوشتم مانند سیاهی شبهاست فقط در یک جمله می نویسم که : دوست داشتن من دریاست + نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388 22:58 توسط مریم |
بخشیدمت برو خونم حلال تو شب گریه سهم من گل خنده مال تو بخشیدمت برو اما بدون من اسم منو ازین تکرار خط بزن وقت جداییه وقت خدافظی وقتی که از به من دل بستن عاجزی هر چند رفتنت برگشتن غمه هر چند زندگی ی تو جهنمه باید بری گلم این حرف آخره عاشق گناهتو از یاد می بره دورم قفس زدی بی بال و پر شدم تا دورتر شدی دیوانه تر شدم موندم به پای تو تا آخرین نفس زنجیری تو و پابند این قفس از اشتیاق من یک لحظه کم نشد من با تو بودنو می خواستم، نشد داریوش شهریاری + نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 23:14 توسط مریم |
چون پاره سنگی عاشقم به گنجشکی هراسان و هربار ناامید بر می گردم به خاک بر می گردم به خویش ناامید و نیازمند زبانه می کشد آغوشم به سویت از تو دور افتاده ام در بی مجالی و لالی به کاغذ آتش رسیده می مانم جدا شده ای از نخ نگاهم چون بادکنک ماه سالهاست از کرشمه باران تو می گذرم، بی چتر و بارانی در سایه پنهان می شوم در گریه پیدا هرچه هستم از تو دورم ،دورم،دور + نوشته شده در جمعه 3 مهر1388 13:42 توسط مریم |
تنهاییو صدا کن اگه می خوای نمیری بدون اون می تونی دوباره جون بگیری روی تموم شعرا بکش یه خط قرمز یه بارواسه همیشه بگو که با تو هرگز!!! + نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388 18:24 توسط مریم |
به اطرافت خوب نگاه کن همه جا و همه چیز بوی خیانتی را می دهد که تو سعی در پنهان کردنش داری ،بیهوده تلاش مکن چشم هایت هیچگاه به من دروغ نمی گوید. + نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388 20:32 توسط مریم |
روزگاری خورشید زندگی من از پشت پنجره ی احساس تو طلوع می کرد و تپش قلب من با تپش پنجره ها یکی بود و من چه بی پروا عشق و امید را پشت پنجره ها جستجو می کردم اما امروز چه شد که پنجره ها برای همیشه بسته شد ؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388 0:46 توسط مریم |
این شعر از یکی از عزیزترینام هستش
واسه همین دوسش دارم. (دل من برو بیرون از این قفس ،دیگه بسه تنهایی ،نمی خوای هم نفس؟؟؟؟نمی خوای کسیو کنارت باشه؟؟؟؟تو خواب و بیداریم اون به یادت باشه؟؟؟؟) + نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388 0:1 توسط مریم |
+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 1:29 توسط مریم |
گفتمش دل مي خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش دل مال تو تنها بخند. خنده کرد و دل زدستانم ربود. تا به خود باز آمدم او رفته بود. دل زدستش روي خاک افتاده بود. جاي پايش روي دل جا مانده بود + نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 23:31 توسط مریم |
+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 10:23 توسط مریم |
کرگدن گفت:نه امکان ندارد کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند. دم جنبانک گفت:اما پشته تو می خارد.لای چین های پوست تو پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد. کرگدن گقت:اما من نمیتوانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من می گویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست. کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم من فقط پوست دارم. دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد همه قلب دارند. کرگدن گفت:کو کجاست؟من که قلب خود را نمی بینم. دم جنبانک گفت:خوب چون از قلبت استفاده نمی کن،قلبت را نمی بنی ،ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یه قلب نازک داری. کرگدن گفت:نه من قلب نازک ندارم ،من حتما یه قلب کلفت دارم. دم جنبانک گفت:نه تو حتما یه قلب نازک داری چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی ،به جای اینکه لگدش کنی ،به جای اینکه دهن گشاد و گندهات را باز کنی و آن را بخوری داری با اون حرف می زنی. کرگدن گفت:خوب این یعنی چی؟ دم جنبانک گفت:وقتی یه کرگدن پوست کلفت یه قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه می تواند عاشق بشود. کرگدن گفت:اینها که می گویی یعنی چی؟ دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بشینم... گرکدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید اما نمی دانست از چی خوشش می آید. کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ دم جنبانک گفت:نه اسم این نیاز است من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری یعنی احساس رضایت می کنی اما دوست داشتن از این مهمتر است. کرگدن نفهمیدکه دم جنبانک چه می گوید. روزها گذشت،روزها و ماههاو دم جنبانک هر روز می امد. پشت کرگدن مینشست . هر روز پشتش را می خاراند و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت:به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند ، احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ دم جنبانک گفت: نه کافی نیست. کرگدن گفت درست است کافی نیست.چون حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم. راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم. دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد و چرخی زد و آواز خواند ، جلوی چشمان کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. با خودش گفت: این قشنگترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخترین کرگدن روی زمین وقتی کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد . کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک،دم جنبانک عزیزم من قلبم را دیدم همان قلب نازکم را که می گفتی اما از چشمم افتاد حالا چیکار کنم؟ دم جنبانک برگشت و اشکهای کرگدن را دید، آمد و روی سر اون نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز تو یه عالمه از این قلبهای نازک داری. کرگدن گفت:راستی اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟ دم جنبانک گفت :یعنی کرگدن ها هم عاشق می شوند. کرگدن گفت:عاشق یعنی چی؟ دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمش بریزد یک روز حتما قلبش تمام می شود. آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد بگذار تمام قلبم را برای او بریزم. + نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 18:14 توسط مریم |
نیمه شب دردل دهلیز خموش ضربه ی پایی افکند طنین، دل من چون دل گلهای بهار پر شد از شبنم لرزان یقین ،گفتم این اوست که باز آمده است؟؟؟ جستم از جا و در آیینه ای، گیج، بر خود افکندم با شوق نگاه، آه لرزید لبانم از عشق... تر شد چهره ی آیینه ز اه ...شاید او وهمی را می نگریست. گیسوانم درهم و لبهایم خشک، شانه ام عریان در جامه ی خواب، لیک در ظلمت دهلیز خموش رهگذر هر دم می کرد شتاب، نفسم ناگه در سینه گرفت گویی در پنجره ها روح نسیم دید اندوه من تنها را، ریخت بر گیسوی آشفته ی من عطر سوزان اقاقیها را، تند وبی تاب دویدم سوی در، ضربه ی پاها در سینه ی من چون طنین نی در سینه ی دشت، لیک در ظلمت دهلیز خموش ضربه ی پاها لغزید و گذشت.....باد آواز حزینی سر داد..... + نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 15:49 توسط مریم |
این همون کابوس تلخه که تو قصه ها می خوندم خودمو همیشه جای قهرمانش می نشوندم فکر می کردم که تو قصه اس یه نفر تنها می مونه وسعت دلتنگیش از رو زمین تا اسمونه فکر می کردم که همیشه آسمون جای ستارس، که هر آواز قناری قصه های عاشقونس ،کی می دونه اگه امروز همه چی آرومو نابه فردا این دنیا بذاره چشماش از گریه بخوابه؟؟؟؟؟؟وقتی قصه رو می خوندم فکر می کر دم که دروغه فقط اونجاست که خیانت بازارش خیلی شلوغه فکر می کردم که حقیقت خیلی از قصه ها دوره توی قصه اس که رو شاخه جای کفتر بوف کوره، خوش خیال بودمو امروز می بینم قصه نداریم ،اینا سرنوشتمونه اسمشو قصه می ذاریم. + نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 15:18 توسط مریم |
به چه می خندی تو؟به مفهوم غم انگیز جدایی؟؟؟...به شکست من یا که به پیروزی خویش؟؟؟..به چه می خندی تو؟؟؟به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد؟؟؟یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟؟؟به چه می خندی تو؟؟؟به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟؟؟خنده دار است بخند!!!.......
+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 15:12 توسط مریم |
غمگین چو پاییزم از من بگذر شعری غم انگیزم از من بگذر سر تا به پا عشقم،دردم،سوزم بگذشته در آتش شب چون روزم بگذار ای بی خبر بسوزم چون شمعی تا سحر بسوزم دیگر ای مه به حال خسته بگذارم بگذر و با دلی شکسته بگذارم بگذر از من تا به سوز دل بسوزم در غم این عشق بی حاصل بسوزم بگذر تا در شرار من نسوزی بی پروا در کنار من نسوزی همچون شمعی به تیره شب ها می دانی عشق ما ثمر ندارد غیر از غم حاصلی دگر ندارد بگذر زین قصه ی غم فزا + نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388 23:24 توسط مریم |
|
| |||||